بهارستان طنز

بهارستان طنز

این کتاب در واقع گزیده 61 سال کار ادبی 1385-1324 آقای محمد حاجی حسینی در حوزه طنز است. وی مدت 35 سال (1385-1350) از آن مدت را در رادیو فعالیت داشته است. ایشان در حوزه طنز مطالبی برای برنامه های مختلف از جمله صبح جمعه با شما، عصر جمعه، عصر پنج شنبه و راه شب به رشته تحریر در آورده اند. نویسنده این کتاب در نشریاتی مانند توفیق، خورجین، گل آقا و طنز پارسی نیز فعالیت داشته اند. ایشان در زمینه شعر کودک نیز دو جلد کتاب به نامهای” کیستان و چیستان” و” کیست آن ” را منتشر کرده است.

اشعار منتشر شده در کتاب بهارستان طنز در واقع نقدی است از اوضاع و احوال اجتماعی، سیاسی، اقتصادی جامعه که به زیبایی در قالب طنز گنجانده شده و در برنامه های مختلف رادیو از آنها بهره گرفته شده است..

دانلود

منبع: کتاب سبز

بانو و آخرین کولی سایه فروش - مجموعه شعر

خدای من!


http://s4.picofile.com/file/7860484836/avatar.jpg

گفتم خدای من...دقایقی بود در زندگانی ام هوس میکردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم و آرام آرام بگریم.درآن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت عزیزتر از هرچه هست تو نه در لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی.من آنی از تو دریغ نکرده بودم که تو اینگونه هستی.من همچون عاشقی که به معشوق خود می نگرد باشوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی زار زار بگریم؟

گفت عزیزتر از هر چه هست اشک تنها قطره ایست که قبل از این که بیاید عروج میکند.اشکهایت به من رسید و من یکی یکی به زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان .چرا که اینگونه می شود که شاد بود.

گفتم آخر آن چه سنگی بود که بر سر راهم گذاشتی؟

گفت بارها صدایت کردم آرام گفتم ازاین راه نرو به جایی نمی رسی.هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نمی رسی.

گفتم پس چرا آن همه درد بر دلم انباشتی؟

گفت روزی ات دادم تا صدایم کنی اما چیزی نگفتی.پناهت دادم تا صدایم کنی باز هم چیزی نگفتی.بارها گل برایت فرستادم کلامی نگفتی.می خواستم برایم بگویی.آخر تو بنده ی من بودی.چاره ای نبود جز حضور درد  که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم پس چرا همان اول که صدایت کردم درد را از دلم بیرون نکردی؟

گفت و باز که گفتی خدا و من مشتاق تو بودم برای شنیدن خدایی دیگر و من می دانستم تو بعد از علاج درد به خدا گفتن اصراری نداری.اگر نه همان اول شفایت می دادم.

گفتم مهربانترین خدا دوستت دارم.

گفت عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت

محسن دررودی

شاعر نوجوان: محسن دررودی

http://s4.picofile.com/file/7860484836/avatar.jpg


­­­دوست دارم بدانم چه کسانی در فراغم می‌گریند یا غصه دار می‌شوند. تا بشناسم کسانی که اصلا نمی‌دانستند من زنده بوده ام.

دوست دارم وقتی که می روم کسی به خون خواهی‌ام برخیزد و برای جبران کارهای نکرده ام شبانه روز بخوابد.

دوست دارم قبل از مرگم دشمنانم دلیل دشمنیشان را با من بیان کنند، تا شاید دوستانم را بشناسم.

دوست دارم در نبردی درد آلود با دشمن دور از چشم همه بمیرم.

دوست دارم دفتر روزگار روزی خطی از ورق‌های بیکرانش را به روزی ما باز کند.

دوست دارم با دوست بمیرم یا برای دوست.

دوست دارم در دلم دیوانگی باشد تا در سر دانایی

دوست دارم زمانی که می‌روم منظره ای از بی نهایت درخت مجنون ببینم زیرا امیدوار می شوم که تنها نیستم.

دوست دارم با طناب دار بمیرم نه طناب دار عدالت آن عدالتی که نیست . و می‌دانم که با طناب دار حقارت خواهم مرد.

دوست دارم و قتی که می‌روم دیگر امام زاده ای نباشد ایرانی ها خود، خودکفا شوند.

دوست دارم اگر دنیای دیگری هست در انجا معشوقه ام دختر ازرائیل باشد دیگر از مرگ نمی‌ترسم.

من به حقم قانعم دوست دارم قبل از مرگم یک بار آرزوی عشق را ببینم.

دوست دارم قبل از مرگم رستگار شوم تل برای یک بار از سرنوشت جلو بزنم.

دوست دارم وقتی می‌روم عشق هم نابود شود تا ببینم هیچ چیز تغییر نمی‌کند.

دوست دارم فریادهایم در باد بپیچد و مثال فرهاد نشوم.

دوست دارم تک تک لحظه های زندگی را اما تا لحظه ای که رفتنم را نمی دانم.

دوست دارم شب مرگم به خواب کسی برم نه عارفی نه زاهدی بلکه به خواب عشق عقدهای عقب مانده خود.

دوست دارم در جیغ ماهیان ، پرواز آهوان و در آدمیت آدمیان بمیرم.

دوست دارم در هنگام مرگ جسم را پرواز دهم چرا که همه گناهان کار روح بود .

دوست دارم در خوشحالی بمیرم تا در ناراحتی و من اکنون نیز خوشحال هستم.

دوست دارم به یاد گل سرخ بمیرم تا با آن از بوی تأفن جسدم کاسته شود.

دوست دارم قبل از مرگم دردهایم را به دست باد بسپارم اما بیم دارم باد هم بر من خیانت ورزد.

دوست دارم با چشم باز (بیدار) بمیرم تا با چشم بسته (خواب) تا ببینم ملک الموت چگونه القای می کند.

دوست دارم از کل جهان انتقام بگیرم { روز در چشمان من است به سپیدی چشمانم را نگاه کن ما شب در چشمان من است به سیاهی چشمانم نگاه کن  تا چشمانم را فرو می‌بندم  جهانی در ظلمات فرو می رود } حسین پناهی

دوست دارم فانی باشم تا باقی

دوست دارم عاشق باشم تا زامد

دوست دارم آز باشم با نماز

هر بار که نگاهم در نگاهی گره می‌خورد مرگ در رگ هایم شریام می‌کرد به نظر شما با مرگ این فرد من هم می‌میرم؟

می‌گویند تو ناامیدی یا وقتی خورشیدی نیست یا نه وقتی چشمی برای دیدن خورشید نیست  امید از میان رفته است.

شاید مرگ من ، من را بر مردمم بشناساند . نه حتما مردم من، من را با مرگم بیشتر می‌شناسند من در تحقیر کامل به سر می‌برم.

دوست دارم این همه دوست داشتنم روزی درست می‌شد.

دوست ندارم وقتی که رفتم خورشید کسوف کند یا غروب بلکه دوست دارم با مرگ عشق در قلب کسی طلوع کند.

اگر جهان دیگری وجود دارد دوست ندارم  روزگار خودم را در آنجا ببینم زیرا با این از صد غم دور می‌شوم.

دوست ندارم ندارم بعد از مرگم جنگی شروع شود زیرا با این و با مرگ قاتلین خونخوار ممکن است جایگاه من در آنجا خدشه دار شود.

دوست ندارم مقبره ام زیارتگاه باشد اما می‌خواهم به من رتبه شهید عشق بودن بدهند.

می‌گویند انسان محدودیت هایش تبدیل به ستاره می‌شود آی مردم ایران این صدای جوانی 16 ساله با درونی ∞ ساله است. ستاره باران کنید.

دوست دارم رها شوم از تمام این قید و بندها ولی جزم رگ راهی برای این آرزو نمی بینم.

دوست دارم برای یک بار آینه حقیقتش را در من بنگرد.

شاعر: محسن دررودی

زندگینامه نیما یوشیج، شاعر معاصر ایرانی

علی اسفندیاری یا علی نوری مشهور به نیما یوشیج (زاده 21 آبان 1274 خورشیدی در دهکده یوش استان مازندران – درگذشت 13 دی 1338 خورشیدی در شمیران شهر تهران) شاعر معاصر ایرانی است. وی بنیانگذار شعر نو فارسی است.
 

با مجموعه تاثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیادها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود.

تمام جریان های اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود.

کودکی

نیما در سال 1274 هجری خورشیدی به دنیا آمد. پدرش ابراهیم خان اعظام السلطنه متعلق به خانواده ای قدیمی مازندران بود و به کشاورزی و گله داری مشغول بود. پدر نیما زندگی روستایی، تیراندازی و اسب سواری را به وی آموخت. نیما تا سن دوازده سالگی در دل طبیعت زندگی کرد.

نیما خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از او نداشت چون او را شکنجه می داد و در کوچه باغ ها دنبال نیما می کرد.

اقامت در تهران

دوازده ساله بود که به همراه خانواده تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد. در مدرسه از بچه ها کناره گیری می کرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلم هایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و شعر گفتن به سبک خراسانی را شروع کرد.

پس از پایان تحصیلات در مدرسه سن لویی نیما در وزارت دارایی مشغول کار شد. اما پس از مدتی این کار را مطابق میل خود نیافت و آن را رها کرد. بیکاری وی باعث شد تا افکار گوناگون به ذهنش هجوم آورد از جمله تصمیم گرفت به میرزا کوچک خان جنگلی بپیوندد و همراه با او بجنگد تا کشته شود. در همین زمان (سال 1305) با عالیه جهانگیر ازدواج کرد تا به گفته خود از افکار پریشان رهایی یابد.

درست یک ماه پس از ازدواج، پدرش ابراهیم نوری درگذشت. در همین زمان چند شعر از او در کتابی با عنوان خانواده سرباز چاپ شد. وی که در این زمان به دلیل بی کاری خانه نشین شده بود در تنهایی به سرودن شعر مشغول بود و به تحول در شعر فارسی می اندیشید اما چیزی منتشر نمی کرد.

ترک تهران

به سال 1307 خورشیدی محل کار عالیه جهانگیر، همسر نیما به آمل انتقال پیدا کرد. نیما نیز با او به این شهر رفت. یک سال بعد آنان به رشت رفتند. عالیه در این جا مدیر مدرسه بود و نیما را سرزنش می کرد که چرا درآمدی ندارد.

تغییر نام

علی اسفندیاری در سال 1300 خورشیدی نام خود را به نیما تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان تبرستان بود و به معنی کمان بزرگ است. او با همین نام شعرهای خود را امضا می کرد. در نخستین سال های صدور شناسنامه نام وی نیماخان یوشیج ثبت شده است.

آغاز شاعری

کیوان نیما در سال 1300 منظومه قصه رنگ پریده را که یک سال پیش سروده بود در هفته نامه قرن بیستم میرزاده عشقی به چاپ رساند. این منظومه مخالفت بسیاری از شاعران سنتی و پیرو سبک قدیم مانند ملک الشعرای بهار و مهدی حمیدی شیرازی را برانگیخت. شاعران سنتی به مسخره و آزار وی دست زدند.

نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه هایی چون مجله موسیقی و مجله کویر پرداخت.

آثار نیما

منظومه قصه رنگ پریده در حقیقت نخستین اثر منظوم نیمایی است که در قالب مثنوی (بحر هزج مسدس) سروده شده است. شاعر در این اثر زندگی خود را روایت کرده است و از خلال آن به مفاسد اجتماعی پرداخته است. بخش نخست این کار در قرن بیستم چاپ شده بود. سپس افسانه را سرود که در آن روحی رمانتیک حاکم است و به عشق نیز نیما نگاهی دیگرگونه دارد و عشق عارفانه را رد می کند. چنان که خطاب به حافظ می گوید:

حافظا این چه کید و دروغ است کز زبان می و جام ساقی است

نالی ار تا ابد باورم نیست که بر آن عشق بازی که باقی است

من بر آن عاشقم کو رونده است

افسانه

نیما در این آثار و اشعاری نظیر خروس و روباه، چشمه و بز ملاحسن مسأله گو افکاری اجتماعی را بیان می کند اما قالب اشعار قدیمی است. مشخص است که وی مشق شاعری می کند و هنوز راه خود را پیدا نکرده است. با این حال انتشار افسانه دنیای ادبیات آن زمان را برآشفت. ای شب نیز در هفته نامه نوبهار محمدتقی بهار چاپ شد و جنجالی برانگیخت.

زندگی شخصی

نیمایوشیج در جوانی عاشق دختری شد، اما به دلیل اختلاف مذهبی نتوانست با وی ازدواج کند. پس از این شکست او عاشق دختری روستایی به نام صفورا شد و می خواست با او ازدواج کند اما دختر حاضر نشد به شهر بیاید. بنابراین عشق دوم نیز سرانجام خوبی نیافت. نیما صفورا را هنگام آب تنی در رودخانه دیده بود. این منظره شاعرانه و شکست عشق پیشین الهام بخش او در سرودن افسانه بود.

سرانجام نیما در 6 اردیبهشت 1305 خورشیدی ازدواج کرد. همسر وی عالیه جهانگیر فرزند میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده نویسنده نامدار میرزا جهانگیر صوراسرافیل بود. حاصل این ازدواج که تا پایان عمر دوام یافت فرزند پسری بود به نام شراگیم که اکنون در امریکا زندگی می کند. شراگیم در سال 1324 خورشیدی به دنیا آمد.

خانه نیما

خانه پدری نیما یوشیج واقع در یوش، بنایی است که قدمت آن به دوره قاجار می‎رسد. این بنا به شماره 1802 از سوی سازمان میراث‎فرهنگی به عنوان اثر ملی ثبت شده است و حفاظت می‎شود. بازدید از خانه نیما برای عموم آزاد است.

مرگ

نیما در 13 دی 1338 درگذشت و در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد. سپس در سال 1372 خورشیدی بنا به وصیت وی پیکر او را به خانه اش در یوش منتقل کردند. مزار او در کنار مزار خواهرش، بهجت‎الزمان اسفندیاری (درگذشته به تاریخ 8 خرداد 1386) و مزار سیروس طاهباز در میان حیاط جای گرفته است.

تلخ

پای آبله ز راه بیابان رسیده ام

بشمرده دانه دانه کلوخ خراب او

برده به سر به بیخ گیاهان و آب تلخ

در بر رخ ام مبند ، که غم بسته بر درم

دل خسته ام به زحمت شب زنده داری ام

ویرانه ام ز هیبت آباد خواب تلخ

عیب ام مبین ، که زشت و نکو دیده ام بسی

دیده گناه کردن شیرین دیگران

وز بی گناه دل شدگانی ثواب تلخ

در موسمی که خستگی ام می برد ز جای

با من بدار حوصله ، بگشای در ز حرف

اما در آن نه ذره عتاب و خطاب تلخ

چون این شنید ، بر سر بالین من گریست

گفتا : کنون چه چاره ؟ بگفتم : اگر رسد

با روزگار هجر و صبوری ، شراب تلخ...

  منبع : داپیکس

نقاشی هایی که با واقعیت مو نمی زند

نقاش ها ممکن است در روند تبدیل شدن به یک هنرمند حرفه ای شکست های بسیاری تحمل کنند اما اگر پشتکار خوبی داشته باشند می توانند به یک هنرمند به یادماندنی تبدیل شوند.

"آدولف فرناندز رودریگز" یک نقاش 40 ساله است که این روزها شهرت بسیاری در اسپانیا و اروپا به دست آورده است زیرا نقاشی هایی را می کشد که با واقعیت هیچ تفاوتی ندارند. نقاشی های او را همه در نگاه اول با عکس اشتباه می گیرند.

او بسیاری از نقاشی های خود را از برخورد دست با آب الهام گرفته است و نکته بسیار جالب در مورد این نقاشی ها آن است که تمامی آن ها با مداد رنگی کشیده شده است و همین باعث سخت تر شدن کار بیش از پیش می شود زیرا مداد رنگ ها را زنده نشان نمی دهد.

این هنرمند به گفته خودش تا به حال شکست های بسیاری خورده است اما همه این شکست ها و خراب شدن نقاشی ها باعث شده تا بیش از گذشته نقاشی را جدی بگیرد. او از ابتدای زمان حرفه ای کارش تا به حال سبک واقع گرایانه را انتخاب کرده است و حالا به استاد بزرگ تبدیل شده است.

من هیچ نیم،هیچ نیرزد دعای من      شاید که به هیچ ببخشد تورا خدای من

می گفت: روزی از غلامرضا دررودی (درویش) خواستم تا برای من دعا کند، او هم این بیت شعر را گفت. بله همین ذوق شاعرانه درنسل پا به سن گذاشته ی دررود سبب شد تا ما در این گذر ادبی سراغ میرزا علی حسینی فرزند سید محمد را بگیریم و شما را با حال و هوای شاعرانه اش آشنا کنیم.
اندکی بیشتر خوانندگان ناوک را با خودتان آشنا کنید؟درتاریخ 1327/7/7 در دررود به دنیا آمدم. چهار سال اول تحصیلات دوره ی ابتدایی را در دبستان لامعی(دکتر علی شریعتی) گذراندم و جزء شاگردان ممتاز مدرسه بودم. چون در آن زمان نگاه خوبی به فرهنگ وجود نداشت، پدرم تصمیم گرفت به جای تحصیل مرا به قالیبافی بفرستد. اما من با این امر بسیار مخالف بودم، چون ازظلم اربابان با خبر بودم. در نهایت پدرم تصمیمش را عملی کرد و من مجبور شدم دو سال باقیمانده را به صورت شبانه بخوانم. در دوران خدمت در آموزش و پرورش هم مدرک سیکل را دریافت کردم.
سرودن را ازچه زمانی و در چه قالب وموضوعی آغاز کردید و به کدام شاعر بیشتر علاقه دارید؟از 45 سالگی حرف های دلم را به صورت شعر بیان می کنم. زیاد به قواعد آشنا نیستم و از قالب خاصی پیروی نمی کنم اما موضوع شعرهایم بیشتر پندآموز و حکیمانه است. اشعار تمام شاعران را مطالعه می کنم و از دزدی ادبیات هم متنفرم.
برخورد خانواده با شما دراین رابطه چگونه است؟همیشه زمینه مطالعه ام را فراهم کرده اند. بچه ها می خواهند شعر هایم را در یک کتاب گردآوری کنند،اما من زیاد راغب به این کار نیستم، چون به انزوا عشق می ورزم واز شهرت خوشم نمی آید.
وضعیت شعردر دررود را چگونه ارزیابی می کنید؟آیا شعرمی تواند دربهبود وضعیت شهر تاثیرداشته باشد؟دررود نیاز به تشکیل یک انجمن ادبی دارد، که درراس آن یک استاد با اخلاق حضور داشته باشد و دراین زمینه حاضرم  از لحاظ مالی کمک کنم.دست شاعری که شعرش درجهت اعتلای فرهنگ جامعه باشد را باید بوسید به شرطی که شعر او سازنده باشد نه مغرضانه.
توصیه شما به کسانی که دوست دارند شعر بسرایند چیست؟درشعرگفتن مطالعه وسیع حرف اول را می زند و شاعر باید مسلط به لغات عربی وفارسی باشد.ضمن اینکه  شعر نیاز به روحیه حساس ولطیف دارد.افرادی هستند که شاعرند ولی به قواعد آشنا نیستند وافرادی هم هستند که استاد ادبیات هستند ولی یک بیت شعر نگفته اند.
    قدری هم ازخدمت درآموزش وپرورش بگویید؟درسال 58 به عنوان نیروی خدماتی درآموزش وپرورش استخدام شدم ودرطول سی سال خدمت به هیچ کدام از شاگردان نگفتم که آشغال نریزند،بلکه جلوی خودشان زباله هایشان را جمع کردم تا ادب شوند..اگر دوباره جوان شوم همین شغل را انتخاب می کنم چون هیچ وزارتخانه ای را به اندازه ی آموزش وپرورش گرامی نمی دارم.حالا که بازنشسته شده ام همیشه قبل ازشروع مدارس خواب مدرسه را می بینم.
و حرف آخر؟این روزها ما رفتار خوبی با طبیعت نداریم واگر همین طور ادامه یابد طبیعت با ما قهر می کند. درحال حاضردامداروکشاورز درجای خودشان نیستند.تفرقه بین مردم زیاد شده ویاد گرفته ایم زود قضاوت کنیم.
به انتخاب خودتان شعری  را به خوانندگان ناوک تقدیم کنید...

تنهای تنها

در میان جمعم و تنهای تنهایم هنوز
شعله ای درجانم و رسوای رسوایم هنوز
من تو را چون شمع می بینم ، پر از سوز و گداز
زین سبب پروانه سان شیدای شیدایم هنوز
اندر این دور و زمان کس را کسی غمخوار نیست
یار و غمخوارت منم، غمخوار غمخوارم  هنوز


نیکی کنیم و نیکی

افسوس برگذشته، فنای وقت حال است
 پیش بینی آینده، پیش بینی محال است
تدبیر حال حاضر نشانه ی کمال است
نیکی کنیم و نیکی، تا وقتی که مجال است

نویسنده: احمد دررودی - محسن دررودی

ریشه تاریخی ضرب المثل «شتر دیدی؟ ندیدی»

اگر یک نفر از رازی خبردار باشد و بروز دادن آن، باعث زحمت و گرفتاری خودش با دیگری بشود به او می گویند شتر دیدی ندیدی. گویند: سعدی از دیاری به دیار دگر می رفت. در راه چشمش به جای پای یک مرد و یک شتر افتاد که از آنجا عبور کرده بودند. کمی که رفت جای پنجه های دست مسافر را دید که به زمین تکیه داده و بلند شده، پیش خود گفت: «سوار این شتر زن آبستنی بوده» بعد یک طرف راه مگس و طرف دیگر پشه به پرواز دید. پیش خود گفت: «یک لنگه بار این شتر عسل، لنگه دیگرش روغن بوده» باز نگاهش به خط راه افتاد دید علف های یک طرف جاده چریده شده و طرف دیگر نچریده باقی مانده؛ گمانش برد: « شتریک چشم کور، یک چشم بینا داشته» از قضا خیالات سعدی همه درست بود و ساربانی که از مقابلش گذشته بود به خواب می رود و وقتی که بیدار می شود می بیند شترش رفته. او سرگردان بیابان شد تا به سعدی رسید. پرسید: «شتر مرا ندیدی؟» سعدی گفت: «ترا شتر یک چشم کور نبود؟» مرد گفت: «آری» گفت: « یک لنگه بار شتر عسل، لنگه دیگرش روغن نبود؟» گفت: «آری» گفت: «زن آبستنی بر شتر سوار نبود؟» گفت: «چرا» سعدی گفت: «من ندیدم!» مرد ساربان که همه نشان ها را درست شنید اوقاتش تلخ شد و گفت: «شتر مرا دزدیده ای همه نشانی ها نیز صادق است.» بعد با چوبی که در دست داشت شروع کرد سعدی را زدن. سعدی تا خواست بگوید من از روی جای پا و علامت ها فهمیدم چند تایی چوب ساربانی خورده بود، وقتی مرد ساربان باور کرد که او شتر را ندزدیده راه افتاد و رفت. سعدی زیر لب زمزمه کرد و گفت: سعدیا چند خوری چوب شترداران را، تو شتر دیدی؟ نه جا پاشم ندیدم! 

 منبع : تبیان

"حرف به کرسی نشاندن" از کجا ضرب المثل شد؟

هرگاه کسی در اثبات مقصود خویش پافشاری کند و سخنش را به دیگری یا دیگران تحمیل نماید مجازاً عبارت بالا را به کار می برند و می گویند: "بالاخره فلانی حرفش را به کرسی می نشان " که باید دید واژهکرسی در این ضرب المثل چرا و به چه جهت به کار گرفته شده است.

ریشه تاریخی ضرب المثل بالا را در جریان عروسیهای ایران در ازمنه و اعصار گذشته باید جستجو کرد.

توضیح آنکه سابقاً در ایران معمول بود پس از انجام مراسم خواستگاری و بله بران و برگزاری جشن شیرینی خوری و انگشتر زدن به فاصله چند ماه برنامه عقدکنان و عروسی اجرا می شد.

امروزه برای آنکه پسر و دختر پس از بله بران مدتی با یکدیگر معاشرت کنند و از اخلاق و روحیات و طبابع و سلیقه های همدیگر در کلیه امور و شئون زندگی آشنایی حاصل کنند مراسم برگزاری عقد را جلو می اندازند تا از نظر حفظ شعایر مذهبی و رعایت آداب و سنن خانوادگی در زمینه معاشرت آنان خدشه و اشکالی رخ ندهد و آزادانه بتوانند سروش عشق زندگی را در گوش یکدیگر زمزمه و ترنم کنند.

در حال حاضر فاصله عقد و عروسی به علل و جهات مالی یا تحصیلی دختر و پسر از یک تا چند سال هم ممکن است ادامه پیدا کند ولی در زمانهای قدیم چنین نبود و رسوم و سنن معمول و متعارف ایجاب می کرد که بین بله بران تا عقد و عروسی اقلاً چند ماه فاصله باشد.

اما عقد و عروسی فاصله محسوسی نداشت و مدت آن از یک یا چند روز تجاوز نمی کرد. در عصر حاضر چون مبل و صندلی در خانه ها وجود دارد عروس را چه پس از برگزاری عقد و چه هنگام عروسی بر روی صندلی می نشانند تا کلیه بانوان و دوشیزگان محله یا آبادی او را تماشا کنند و اقارب و بستگان نقل و نبات و پول بر روی عروس بپاشند.

در قرون و اعصار گذشته پس از آن که بین خانواده عروس و داماد راجع به مهریه و خرج توافق حاصل می شد و قباله عقد را می نوشتند در ظرف چند روز مراسم عروسی را تدارک می دیدند و عروس را بزک کرده بر کرسی می نشاندند زیرا در قرون گذشته نه مبل وجود داشت و نه صندلی به شکل و هیئت فعلی ساخته و پرداخته می شد. کرسی بود و چهارپایه که البته مهتران و بزرگان بر کرسی جلوس می کردند و کهتران بر روی چهارپایه می نشستند.

از آنجا که عروس را هنگامی بر کرسی می نشانیدند که پیشنهادات پدر و مادر عروس مورد قبول خانواده داماد واقع می شود و به کرسی نشانیدن عروس دال بر تسلیم خانواده داماد در مقابل پیشنهادات خانواده عروس بود لذا از آن پس دامنه معنی و مفهوم به کرسی نشانیدن حرف گسترش پیدا کرد و مجازاً در مورد قبولانیدن هرگونه حرف و عقیده و پیشنهاد صحیح یا سقیم به کار رفت و رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمد.

منبع : باشگاه خبرنگاران جوان

جدیدترین واژه های مصوب فرهنگستان فارسی

فرهنگستان زبان و ادب فارسی تلاش می‏ کند در برابر واژه‎های بیگانه‎ای که به زبان فارسی وارد می شوند، معادل فارسی قرار دهد که این واژه سازی ها معمولا با حرف و حدیث هایی روبروست.

مروری داریم بر برخی واژه های مصوب فرهنگستان که به این شرح اند:

  • کادر (cadre): «پایوران» (گروهی متشکل از افراد متخصص در یک زمینه)
  • واکمن (Walkman): «پخش همراه»
  • فلش تانک (flash tank): «آبشویه»
  • تیزر (teaser): «آگهی تلویزیونی»
  • مگنت (magnet): «آهن‏ ربا»،
  • سوپراستار (superstar): «ابرستاره»
  • اولتیماتوم (ultimatum):«اتمام حجت»
  • هیتر (heater): «اجاقک»
  • اسپری (spray): «افشانه»
  • فیبر (fiber):«الیاف»
  • پوینت (point): «امتیاز»
  • گلایدر (glider): «بادپر»

تعداد دیگری از واژه های مصوب فرهنگستان هم در ادامه می آید:

  • کانتینر (container): «بارگنج»
  • بورس (bourse): «بهابازار»
  • کابل (cable): «بافه»
  • توستر (toaster): «برشته ‏کن»
  • چیپس (chips): «برگک»
  • فایل (file): «پرْون جا» (محفظه‏ ای کشویی برای نگه داری پرونده‏ ها، پرون جا از ادغام دو واژه ی «پرونده» و «جا» ساخته شده است)
  • زونکن (Zonnecken):« پرْوندان» (نوعی پوشه با ابعاد بزرگ و جلد ضخیم که معمولاً در ادارات برای بایگانی مدارک از آن استفاده می‏ شود. پروندان از ادغام واژه ی «پرونده» و پسوند «دان» ساخته شده است)
  • کاور (cover): «پوشن» (پوشش محافظ برای اشیایی مانند لباس و کتاب که از از ترکیب «پوش» و «ن» (پسوند اسم ابزارساز) ساخته شده است)،
  • کپسول (capsule): «پوشینه»
  • دسر (dessert): «پی‏ غذا»
  • آون (oven): «تاون» (اجاق بسته برای پخت وپز، از ترکیب «تاو» (تاب) و «ن» (پسوند اسم ابزارساز) ساخته شده است.)
  • کراکر (cracker): «تردک» (نوعی بیسکویت ترد و شکننده و معمولاً شور)
  • فانتزی (fantasy): «نامتعارف؛ غیرمعمولی؛ غیرضروری»
  • وارمر (warmer): «چراغک»
  • پاراگلایدر (paraglider): «چتربال»
  • کپی رایت (copyright): «حق نشر»
  • پاستا (pasta): «خمیراک»

 

  منبع : ایسنا